15خرداد 1روزتابوسیدنت
سلامممم عشقمممممم دیگه کم کم داریم به لحظه دیدنت نزدیک میشیمایه ذوق وشوق عجیبی دارم خیلی خوشحالما اما نگرانم هستم اخه امشب قراره ساعت 9شب برم بیمارستان وبستری بشم مامانی مادرجون هی اصرارداره امشب وکنارم تو بیمارستان بمونه اما اجازه ندادن بهش باباوهابت وکه دیگه نگو اصلانمیدونه داره چیکار میکنه مامانی این اخرین شبی هستش که تو شکم مامانی خیلی حس قشنگیه از خدا میخوام که این لحظه رو نصیب همه بکنه امروزبا بابااخرین گردش 2نفره مونم رفتم درسته تو شکم مامانیا اماازاین به بعد قرار تو بغلمون باشی واااااااااااااااااااااااای عاشقتیم ارادی ...
نویسنده :
ارزو و وهاب
7:06


